یادش بخیر اکبر...
چند وقت قبل از رسم عاشقی اومد و چند وقتی بعد از پخش برنامه از تلویزیون رفت.
مهربون بود؛ لااقل با ما که خیلی مهربون بود.
آروم بود؛ همش یه گوشه دفتر پیام سحرگاهان مینشست و فکر میکرد یا به جایی خیره میشد یا ... اما آروم بود و بیصدا و بیآزار و مهربون؛ شاید هم عاشق بود یا عاشق شده بود، به رسم عاشقی!
شده بود خادم دلکده؛ توی پیام سحرگاهان و پشت صحنه رسم عاشقی، آبدارخونه رو داشت و کمک میکرد به عوامل.
پیام میگفت صبح که وارد دفتر شدم، دیدم مرده! آروم یه گوشه دراز کشیده و مرده!
من و ساقیم داشتیم توی خیابون قدم میزدیم که پیامک اومد: «کمرم شکست، داداشم امروز مرد...»
نخواست کسی از آشناها توی ختمش بیاد؛ پیام میگفت: «میترسم یه آشنا ببینم و بغضم بترکه! نمیخوام...»
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین الرحمن الرحیم مالک یوم الدین ایاک نعبد و ایاک نستعین اهدنا الصراط المستقیم صراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم والضالین
بسم الله الرحمن الرحیم قل هو الله احد الله الصمد لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفوا احد
پ.ن 1: ساقیم میگفت که چه حکمتییه در این که چهارشنبه اکبر بره و من شنبه خاله شم!؟ و پیام گفت که وقتی شنیدم خاله شدی، غمم سبک شد چون احساس کردم که انگار اکبر جا رو واسه یکی دیگه خالی کرده!!؟
پ.ن 2: خدایش بیامرزد...
قراره امروز شوهر خاله شم؛ یه دختر مامانی لپ کشونی... خدایا لطفی کن به خواهر خانوم گرامی؛ خاله بچه ها تا وضع حملش راحت باشه... دیشب با ساقیم و مادر گل و باجناق گل تا خود صبح توی بیمارستان بودیم اما خوشگل خانوم نیومد و منم اومدم سر کار؛ گفتن که تا ظهر میاد، ایشالا!
راستی سلام به همه مهربونایی که با نگاه های خوشگلشون زندگی نوشته های شازده کوچولو و اس اس تی رو همراهی می کنن
بعدشم شوهر خاله شدن چه حسی داره؟ ساقی من که داره می میره از لذت خاله شدن
... فعلاً
بذار به همه بگم که اگه دنبال پنجره میگردن برن کجاها؟ اصلاً چه کار کنن تا پیداش کنن:
بعد از مدتها دارم دوباره میرم مسجد محل که نمازامو اونجا بخونم. فعلاً که از دانشگاه و کار فارغمو یه جورایی خونهنشین. خوب اینجا نزدیکترین نماز جماعته به من. یه وقتایی دعای connect میخوندم بین دو نماز. به یاد اون روزا یه connect زدم تو رگ روحمو دیدم همین طور گوله گوله برف و بارون شروع کرد به باریدن از این چشمای سرد. یکی یکی دست به دامن همه میشی. از آخرین فرستاده تا آخرین منجی. اما امشب دنبال یه پنجره بودم. حالا با دعا؟ نیایش؟ یا کتاب آسمونی؟... رسیدم به اسم یکی از پنجرهها، حس کردم لاش بازه! Send کردم: «آقا جونم، امام هادی سلام. میدونید؟ خیلی دوستون دارم...» deliver شد. بغضم ترکیدو اون تیکه آخرشو چند بار تو قلبم تکرار کردم: «یا وجیهاً عند الله...» جواب اومد: «پجره بازه بفرمایید تو. چیزی شده؟ یادی از ما کردی؟» داغون بودم. زدم: «ما که هر چی داریم از شما داریم آقاجون...» نمیفهمیدم چرا امشب دلم گیر کرده پیش امام هادی و کوتاه نمیآد!
داشتن اذان نماز عشاء رو میگفتن؛ باید زودتر دعا رو تموم میکردم. زدم: «آقا دلتنگم اما شرمنده! باید سخنو کوتاه کنم. عیب از شبکه نیست، از ماست که دیر به دیر سر میزنیم. اونم بین دو نماز تو مسجد...» بعد از سلام به آخرین منجی، دعا تموم شد. بلند شدم واسه نماز بعدی. تموم که شد، سریع خودمو جمع و جور کردم که برم خونه. با این که روحانی مسجد ما حرفای قشنگ میزنه، اما حوصلۀ شنیدن حرفای هیچکسو نداشتم. تو فکر یه پنجره بودم که لاش باز بود! حالا چرا بین دو نماز؟! دیدی تقصیر خودم بود. داشتم از بین خانمها یکی یکی رد میشدم که برسم به در. باید زود میرسیدم خونه. روحانی پشت بلندگو گفت: «با سلام و عرض تبریک به مناسبت ولادت آقا امام علی النقی...»
هیچ یادم نبود! هیچ! تازه فهمیدم چرا امشب لای این پنجره باز بود.
بگرد! به خدا لای همۀ پنجرهها بازه! نه امشب. همیشه، همهجا.
من از صدای نالهی برادران گرسنهام
که عن قريب به آن عادت خواهم کرد
گريهام میگيرد
احتياجی به سر بريده نيست
امامتان را سالم دفن کنيد
و آب برسانيد به خانوادهاش
سينه هم نمیتوانم بزنم برايتان
دستهايم مدتهاست که سکوت کردهاند!
* * *
احتياجی به روضه نيست!
پيش از اينکه سر بريده سنگباران شود
من دارم
بلند ـ بلند
میبارم...
پ.ن: عید قربون همیشه به یادم میآره که محرم نزدیکه... شبایی که آل الله خواب نداشتن و عمه سادات بیقرار بود، روزایی که بچهها از تشنگی شکم به خاک خیمهها میساییدند و از گرسنگی، سنگ میبستند به شکمهاشان... بازم قصه غیرت عباس و عطش اصغر، قصه بیپناهی زینب و غصه حسین، قصه توبه حر و دلاوریهای حبیب بن مظاهر... غصه بیپایان بوریا و تن حسین، بازار شام و زن و بچه حسین، چوب خیزران و لب حسین، انگشتر و انگشت حسین... غصه مرگآور تیر سه شعبه و گلوی اصغر، عمود آهن و فرق عباس، شمشیرهای آخته و تن اکبر، گوشواره و...
ياسی! خدا کند که بميری؛ فقط همين يکبار
که مثل جغجغه خاکت کنم لب ديوار
و مادرم به خيالش که حين گِلبازيست
«چه کار زشت و کثيفی! نکن دگر تکرار»
بگويد و برود خانه شب شود، فردا:
بيام کوچه ببينم که ماندهای سر کار
غبار توی دهانت نشانهی فرياد
که پاک ميکنم آن را به کهنهی نمدار
تو مردهای مثلاً، روی دست من سر توست
به بوسه خفتهی زيبا، ز خاک سر بردار!
بلند شو ياسی بازی که شب تمام شده
بلند شو، بغلم کن، بس است، دس بردار
* * *
نمير زنده بشو، مادرم مرا نزند!
نه، مثل اين که تو هرگز نمیشوی بيدار
رسم عاشقی، اولین کاری نیست که ما مشترکاً توش همکاری کردیم اما از این نظر که پخش تلویزیونی داره، جذابیتش منحصر به فرد شده واسه ما. دیروز که ساعت هفت، تیتراژ برنامه رو دیدم، بدو بدو رفتم سراغ تلفن و اول شماره مصطفی جوان رو گرفتم. خونه بود. گفتم: «سریع شبکه سه رو بگیر... یا علی». بعد هم مادرجونم رو گرفتم؛ مادربزرگ پدری. عمهجونم پیشش بود و گوشی رو برداشت. بعد هم به خونه زنگ زدم... تا برنامه شروع بشه، چند جای دیگه رو هم گرفتم و تأکید کردم که برنامه رو ببینند. تا حالا این کار رو نکرده بودم. مگر اون که یکی اومده باشه و گفته باشه که منو واسه فلان برنامه صدا بزن یا از خواب بیدار کن یا...
خیلی جالبه حس این که یک کاری رو مال خودت بدونی و براش، در حد خودت، تلاش کرده باشی. وقتی بعد از آخرین روز ضبط، سهشنبه هفته قبل، پیام ابراهیمپور به من و ساقیم اساماس داد که «خسته نباشی، گلم»، این حس در درون من بیشتر تقویت شد. شاید نسبت به ماه عسل یه حس تقریباً اینچنینی داشتم چون ساقیم نویسنده اون برنامه محبوب بود و من به خودم میبالیدم و خوشحال بودم و همکار اما این یکی فرق میکرد.
... نمیدونم چرا ذهنم رفت سراغ شبی که برنامه فرزندان شهدا ضبط میشد؛ اونجام یه بار به خودم بالیدم و خوشحال شدم. اون شب، همراه یه دختر شهید، مادرش هم اومده بود و بیوسیله بودن. به علی افشاری گفتم که زنگ نمیزنین به آژانس؟ جواب شنیدم که شماره نداریم ولی همین نزدیکیهاس. قرار بود همراه صالح، یکی از دیگه از فرزندان شهدا که وسیله داشت و هممسیر بودیم، بریم تا خونه و اون هم فوقالعاده عجله داشت... نتونستم اون مادر و دختر رو به حال خودشون رها کنم و دویدم سمت آژانس. به آژانس که رسیدم، ساقیم زنگ زد که پس کجایی؟ چرا ما رو معطل میکنی؟ و وقتی فهمید رفتم دنبال آژانس، حسابی عصبانی شد. گفت: «آخه، مگه تو تدارکاتی یا پادویی که میدویی دنبال آژانس و...» نمیخواستم بیشتر از این ناراحتیش رو بشنوم، قطع کردم. سریع به آژانسییه آدرس دادم و رفتم پیش ساقیم.
توی ماشین، بهش گفتم که یه لحظه فکر کردم اگه تو و مادر گل تو یه همچین وضعیتی باشین، من از بقیهای که باهاتون هستن، چه انتظاری دارم؟ وقتی حس کردم که همین انتظار رو دارم که برن دنبال آژانس، معطل نکردم... وقتی نگاه عصبانی ساقیم، به یه نگاه متشکر تغییر کرد، به خودم بالیدم.
گاهی دلم برای خودم تنگ میشود...

پس از عمری به در کوبيدنم، اين بار میآيی
پس از صد سال بيدل بودنم، اين بار میآيی
دلم میافتد و مانند يک پروانه میميرد
نمیدانم به ديدار من بيمار میآيی؟
تمام لحظههايم يخ زده انگار، گرمی تو
اگر منصور باشم تا به پای دار میآيی؟
بيا دورم کن از غمهای اين دنيای درد افشان
و درد تو که میپيچد مرا در خانهی خمار، میآيی؟
ببار امشب مرا باران خود، آواز روييدن
که من بيدارم امشب تا سحر بيدار، میآيی؟
ولی ميدانم امشب میرسی، آخر پريشانم
پس از عمری به در کوبيدنم، اين بار میآيی! ...
دیشب با ساقیم مشغول نویسندگی «رسم عاشقی» بودیم؛ ساعت 2 نصفه شب؛ من بودم با ساقیم...
سر شب دایی خلیل اومد و کلی با صحبتاش شارژمون کرد تا بتونیم بیدار بمونیم. ساقی یه قوری نسکافه درست کرده بود واسه احیا! باید لااقل دو قسمت برنامه رو مینوشتیم؛ درباره شهید لشکری و خانم بهجت افراز... توی روز هم کلی مشغول کارای برنامه بودیم اما باعث نشد که به موقع بخوابیم و با وجود اون،باید شب زندهداری میکردیم...
سر ساقی گرم نوشتن بود و بهترین فرصت برای من. کتاب رو آروم روی میز ناهارخوری گذاشتم و دستم رو زیر چونهم گذاشتم و یه دل سیر ساقیم رو نگاه کردم. نمیدونم چقدر گذشت اما با ضربه نوک انگشتای ساقیم روی شونهم از حال خودم در اومدم. ساقیم لبخند عاشقانهای روی لب داشت: «چی شده، مهدیم؟»
به خودم اومدم. کش و قوسی به کمرم دادم. سر انگشتای دو دستم رو به هم پیچیدم و دستام رو به جلو پرتاب کردم. گردنم رو به اطراف گردوندم که صدای تق و توقش حالم رو جا آورد. نگاهی به ساعت موبایلم انداختم. زیادم از حال خودم خارج نشده بودم اما انگار ساعتی گذشته بود. بازم ساقیم گفت: «نمیخوای بگی چی شده، عشق من؟» سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و یکی از اون لبخندا که ساقیم دوست داره، رو لبام نشوندم. گفتم: «داشتم به این فکر میکردم که اگه سیر عاشقانههای ما، ماهی، روزی یا حتی ساعتی جابهجا شده بود، ما در این ساعت کجا بودیم؟ و اگه با هم بودیم، با هم چطور بودیم؟» بهش گفتم که یه میلیثانیه انحراف از این سیر، ما رو به یه جای دیگه میرسوند و قطعاً هیچکدوم احساس الان رو به هم نداشتیم. اینقدر از هم شناخت نداشتیم. این اندازه با هم راحت نبودیم... میفهمین چی میگم؟ شایدم، سطح احساسات و عواطف بالاتر از الان میبود یا شاید کمتر اما مهم اینه که این سطح نبوده...
کار خدا...
دیشب به این فکر افتادم که در کنار زندگینوشتههای حال شازده کوچولو و اساستیش، از گذشتههاشونم بگم؛ از یک سال و نیم عاشقیشون و ساقیم هم موافق بود. حالا که ساقیم راضییه، پس بسمالله...
دیروز واسه برنامه «رسم عاشقی» که قراره به تهیهکنندگی پیام ابراهیمپور (تهیهکننده برنامه محبوب ماه عسل در ماه رمضان 88) از شبکه سه پخش شه، رفتیم سراغ یکی از مهمونا؛ من با ساقیم.
فکر کن... یه دختر 18 ساله با یه خلبان 28 ساله موفق، خوشتیپ و خوشهیکل، عاشقانه عروسی میکنه و بعد از چند ماه صاحب یه پسر هم میشن اما یه جنگ مردش رو میکشونه به میدون رزم... و تنها میشه با یه پسر چهار ماهه! بعد از کمتر از یکسال از عروسیشون، مرده مفقود میشه و نمیدونه که اون مرده یا زندهس و اسیره یا... و بعد از 18 سال، مرد برمیگرده، شکسته از اسارت و سپیدموی از غم فراق همسر و فرزند. دوست و آشنا و ناآشنا میآن که ازش قدردانی کنن و از همسرش که 18 سال تمام از عشقش صرفنظر نکرد و موند پای مردش تا برگرده!
مرد برگشت، زنش مثه خودش شکسته بود اما پسرش، واسه خودش مردی شده بود؛ دکتر متخصص دندانپزشکی و صاحب زن و پسری که مرد مثل پسر خودش میخواست او را بزرگ کند و لذت فرزندداری را با او تجربه کند... هیچکس فکر 10 سال را نمیکرد! همه فکر میکردند که مرد آمده تا آخر با زنش باشد اما... فقط 10 سال بعد، شبی مرد به خانه آمد و خستگی یک روز کاری را با دوش آب گرم از تن به در کرد و دقایقی بعد، رو به قبله دراز کشید و چشم در چشم همسرش جان داد!
زن اما به ما گفت که اگر پس از 18 سال دوری، فقط یک روز پیشم میماند هم به پایش میماندم، چه رسد به 10 سال!
همسر شهید محمدحسین لشکری در «رسم عاشقی»...


